گفتگو با دکتر محمد تقی چاوشی پیرامون ضرورت و چگونگی پرداختن به فلسفه
۱۷ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۹:۱۲   158 بازدید   0 نظر

کسی که در مقابل عالم یا فوسیس به حیرت رسیده و پرسش دارد، با اولین پرسش گویی نسبتی با امور برقرار می کند و از پیِ آن روانه می شود. از خواستِ حقیقت همین را مدنظر داریم نه یک امر رازآلود و عرفانی را؛ فراخوان حقیقت در واقع نسبت انسان است و حقیقت آنگاه که انسان در مقابل امور به شگفتی می رسد و دچار حیرت می شود، یک چنین حرکتی را می گوییم، فلسفه. این روح کلی فلسفه است.

دکتر سیدمحمدتقی چاوشی، مدرس حوزه و دانشگاه، از معدود کسانی در ایران است که علوم حوزوی و دانشگاهی را تا درجه اجتهاد دنبال کرده است. وی طرحی از فلسفه را دنبال می‌کند که انضمامیت را بر تارک فلسفه می‌نشاند. با این بیان فلسفه نه انتزاعیات و استدلالات منطقی، که بیان فرهنگ جامعه فیلسوف است. اینچنین است که ما با انسان و امکانات او در هر دوره آشنا می شویم. وی امیدوار است که این نگاه به فلسفه بتواند وضعیت آشفته علوم انسانی در ایران معاصر را سامان بخشد. در ادامه با طرح ایشان از فلسفه و چگونگی پرداختن به آن آشنا می شویم.

مصاحبه کنندگان: آقایان حامد حری، سینا شیخی، رضا محمدی

 

فلسفه فراخوان حقیقت است و از انسان و فرهنگ گزارش می کند
- میقات: همان طور که مستحضرید سایت میقات با هدف هدایت و همراهی پژوهشگران علوم انسانی به زودی تأسیس خواهد شد و امیدواریم با رویکردی فلسفی، درک بهتری از علوم انسانی در کشور ایجاد نماییم.
موضوع مصاحبه درباره چگونگی خواندن فلسفه و ضرورت توجه به آن در ایران است. اولین مسئله این است که فلسفه چیست و در زمانه حاضر، ما چه نیازی به رجوع به فلسفه داریم و فایده آن برای ما چیست؟ 
• چاوشی: تشکر می کنم از شما و خوشحالم که در خدمتتان هستم. این که تحقیقی چگونه ارائه شود، تازه دشواری آن آغاز می شود. پیاده کردن کارِ فکری بسیار دشوار است. ملاحظات بسیاری دارد. آوردنِ آنچه انسان به آن رسیده به علم حصولی دشواری دارد و پیاده کردن آن سخت است. سایت، هم فرصت و هم مسئولیتِ زیادی دارد. امیدوارم کاری صورت بگیرد که به درد فرهنگ بخورد و برای اهالی علم، مفید واقع شود. 
اما در مورد پرسش، در بدو امر شاید ساده به نظر برسد اما یکی از دشوارترین مسائل خود فلسفه هست که فلسفه به چه کار می آید؟ (ما راجع به دانش های دیگر از فایده شان نمی پرسیم، حتی در مورد دین هم نمی پرسیم فایده آن چیست؟ گویی تنها چیزی که فایده اش مشخص نیست، فلسفه است. این بحث دامنه داری است و لزوماً به مباحث پراگماتیستی مربوط نیست، معنای فایده متفاوت شده است).
ارسطو تلاش کرد به این پرسش، پاسخ دهد. فلسفه از بدو پیدایش خود به گونه ای بود که تمام علوم را پوشش می داد و وقتی فلسفه به کار می رفت معادل دانش بود. از فلسفه آنچه را که می خواستند، علم و دانش و معرفت بود، بی آنکه بخواهیم تمایز مفهومی را لحاظ کنیم، در یک جمله فلسفه معادل علم به کار می-رفت. 
فلسفه به قول ارسطو در آلفای بزرگ، فراخوان خودِ حقیقت است آنگاه که انسان ها به جست وجو می-پردازند، آنگاه که دچار حیرت شده اند، حقیقت هست که آن ها را به دنبال خود می کشاند. این عبارات ارسطو، یک گزاره استعاری صرف نیست و  یک شعار نیست که معنای خاصی نداشته باشد، نه! (دریدا می گفت، زبان، استعاری است و سخن درستی است زیرا زبان درباره ی چیزها سخن می گوید و زبان به عاریه گرفته شده. ولی این سخن، درباره مطلب ارسطو محل بحث نیست و از آن عبور می کنیم). ساده بگوییم عبارتِ ارسطو را، کسی که در مقابل عالم یا فوسیس به حیرت رسیده و پرسش دارد، با اولین پرسش گویی نسبتی با امور برقرار می کند و از پیِ آن روانه می شود. از خواستِ حقیقت همین را مدنظر داریم نه یک امر رازآلود و عرفانی را؛ فراخوان حقیقت در واقع نسبت انسان است و حقیقت آنگاه که انسان در مقابل امور به شگفتی می رسد و دچار حیرت می شود، یک چنین حرکتی را می گوییم، فلسفه. این روح کلی فلسفه است. از آنجا که فلسفه چون علم است ارسطو سه موضوع را برای فلسفه عنوان کرده است. یکی خدا، یکی اوسیا یا جوهر و سومی علل اولی. به نحوی می شود هرسه را جمع کرد(چنانکه بعضی از فلاسفه قرن بیستم هم تذکر داده اند) و گفت: هستی-خداشناسی؛ اینگونه تمایزی بین هستی و الهیات در ارسطو مشاهده نمی شود. 
چرا باید با ارسطو شروع کرد؟ چون هر فلسفه ای بی تردید با یونان نسبت دارد (اما به خاطر بسپاریم که هر فلسفه ای ذیل یونان باشد و شرح یونان باشد، اصلاً فلسفه نیست). فلسفه، دانشی است که به بنیاد فرهنگ در یک دوره به نحوِ عقلانی یا بنیادین، توجه می کند و چون با حقیقت آن دوره مواجه می شود، دقیق ترین توصیف را از فرهنگ و به تبع آن از انسانی که در آن فرهنگ زندگی می کند به دست می دهد. بنابراین فلسفه، حاصلِ تجارب زیسته و زنده ی انسان هایی است که در یک فرهنگ به سر می برند. از این رو فلسفه که به سخن می آید، سایر متفکرین، اُدبا، شعرا، متکلمین و ... را نیز به سخن وا می دارد و تمام مولفه هایی که در آن فرهنگ حضور دارند را به ظهور می رساند. بنابراین اگر قرارباشد ملتی را، فرهنگی را و در یک کلمه انسان را بشناسیم، بهترین راه، فلسفه است. 
در واقع هر یک از علوم وجهی از انسان را گزارش می کنند؛ دانش ها بشری هستند و از انسان گزارش می-کنند، از این رو وقتی فلسفه توصیف خود را شروع می کند، توصیف های منطقه ایِ (local) علوم، با فلسفه ظهور پیدا می کنند. هر دانشی به نحوی فراخوان حقیقت است، ولی هر یک از این دانش ها به جهت برد پرسش خود و ره آورد خود، یک بُعد از فرهنگ و انسان را گزارش می کنند، ولی جزء اخیر برعهده فلسفه است. بنابراین با مطالعه فلسفه می توانیم، از علوم یک فرهنگ، نوع مواجهه ی انسانِ آن فرهنگ با حقیقت و مراوده آن با سایر فرهنگ ها، و در یک کلمه با روح کلی حاکم بر فضای فرهنگی یک قوم آشنا بشویم و از آن پرده برگیریم. 
این دانش اندکی نیست. فلسفه با گزارشی که می کند، انسان را مهیا می کند تا این امکان برای او فراهم شود که بتواند از وضعِ فعلیِ خود فراروی کنند. وقتی انسان توصیف را می شنود و از وضعِ خود آگاه می شود، آماده برای عبور می شود، این بزرگترین دستاورد فلسفه است. به همین جهت می توان گفت، فلسفه بر مرز ایستاده است. فیلسوف، طبق گفته هگل، گرچه فرزند زمانه خود است، ولی در این حد نمی ماند، زیرا توصیفی که از وضع خود می کند، اجازه نمی دهد دوره در حدِ قبل متوقف شود و باقی بماند. همین آگاهی از وضعِ فعلی است که انسان را وادار به حرکت می کند. و خواستِ حقیقت در نسبتی جدید پیدا می شود. تحول انسان و فرهنگ، انسان و ادب، در گرو گزارش گری فلسفه تحقق پیدا می کند. در غیر این صورت آنچه بر انسان ها می گذرد یک حالتِ رکودِ بر فعلیتِ خودشان است. این فلسفه است که به جامعه شناسی، روانشناسی و همه علوم هم فعلیت و تحول می بخشد. یا دستِ کم آن ها را در آستانه تحول قرار می دهد. اگر فلسفه و گزارش گری اش نباشد، جامعه شناسی گمان می کند که هرچه به دست آورده، تمام حقیقت است. فلسفه نه تنها انسان و ادب (فرهنگ یا همان بیلدونگ) را متحول می کند بلکه معرفت انسان را در تمام ساحات علوم دیگر هم دستخوش تغییر می کند. از این حیث خواندن فلسفه هم ارز خواندنِ سایر دانش های دیگر نیست. فلسفه گویی نیروی محرکِ معرفت بشر است. ین بحث پاسخی بود به پرسشِ چرا ما فلسفه را دنبال می کنیم و چرا باید فلسفه بخوانیم.


- میقات: فرمودید که فلسفه برای شناخت بهتر انسان است و هر علم دیگری متفرع بر این شناخت است. 
• چاوشی: اگر تحول بنیادین بخواهیم، یعنی تحول علوم انسانی در فضای فکرِ ما با گزارش فلسفه صدرا شروع خواهد شد هم پیدایی و هم تحولش. 

 

درکی انضمامی از فلسفه
- میقات: فرمودید که فلسفه با دوره و زمانه ی خودش نسبت دارد و از فرهنگ و انسان گزارش می کند. امروز و به ویژه در کشور ما این نگاه چندان مرسوم و پذیرفته شده نیست و فلسفه بیشتر انتزاعی و منطقی دانسته می-شود. اگر می شود باز کنید این را.
• چاوشی: انسان تاریخی است. گمان می کنند انسان موجودی ورای تاریخ است چون عقل دارد و می تواند همه فرهنگ ها و همه انسان ها را توضیح دهد. بحث این است که کدام دو فرهنگی ذیل عقل جمع شده اند که آقایون مدعی اند؟ کدام دو انسانی با عقل زندگی کرده اند، عقلی که آقایون می گویند، کو؟ انسان همه در فرهنگ، در نِسَبِ فرهنگی و زمانی و مکانی قرار دارد. یک فیلسوف اسلامی می گوید انسان، حس و خیال و عقل است. فلسفه اگر قرار باشد به مرحله عقل قرار بگیرد، انسان هایی که این مرتبه رسیده اند یعنی از زمان و مکان جدا شده اند، حال آنکه زندگی بشر این(مقید به زمان و مکان) است و تا انسان این است فلسفه-اش هم همین است، مگر انکه انسان به حدی برسد که از ابعاد زمان و مکان بالاتر برسد تا گزارش از عقل، گزارش از این انسان(فراتر رفته از زمان و مکان) باشد. 
فلسفه قبل از دروه مدرن، تکثر را قبول نمی کرد. همه انسان ها یک چیز می فهمند. در دوره جدیدتر و مباحث پست مدرن، می بینید در یک قبیله آفریقایی، عقل گفته می شود یک چیز می فهمید، در این جا یک چیز، در آمریکا یک چیز دیگر، و یک استدلال نمی یابید که همه را سر یک سفره بنشاند. برای ویتگنشتاین، عالم، منطق و زبان است و از حدوث عالم و تغیر عالم چیزی درک نمی کند، این مباحث برای فضای فرهنگی ما است. لذا فلسفه گزارش فرهنگ است.


- میقات: پس نسبت ما با فلسفه غرب که گزارش فرهنگ و انسان غربی است چگونه می شود؟ ضرورت توجه به آن از کجا نشأت می گیرد؟
• چاوشی: وقتی با یک فلسفه ای آشنا می شویم از آن جا که هر فسلفه ای نسبتی با یونان دارد نحوه تفلسف را یاد میگیریم. یاد میگیریم که آن ها چگونه به فلسفه پرداخته اند. آشنا می شوید که فلسفه چطوری انتزاعی نیست و از ملتِ کوچه و بازار سخن می گوید. میزانی که غرب و فلسفه غرب بر ما تاثیرگذاشته، هیچ دانشی هم چون فلسفه تاثیر آن را و نحوه تاثیر را نشان نمی دهد. 

 

رانده شدن فلسفه اسلامی به ساحتی انتزاعی
میقات: با توجه به تعریف انضمامی شما از فلسفه، آیا می توان بی توجهی به این رویکرد و انضمامیت را دلیل بحران علمی و فرهنگی کشورمان دانست؟ 
چاوشی: فلسفه در بحران است. از هوسرل استفاده می کنم، از واژه بحران. در فضای فرهنگی ما بحران در فلسفه رخ داده است، که هم به علم کشیده شده و هم به فرهنگ. بحران به این معنا: فلسفه ما همواره با طرح مباحثات وجود/ماهیت و ... که برای اهالی آن روشن است، با انتزاعی بودن تعریف شده و کسی به دنبال وجه انضمامیتِ فلسفه ما نرفته. فلسفه اسلامی در حدِ آثار و دوستدارن آن باقی مانده است و از دستِ این شارح به آن یکی منتقل شده، بی آنکه در زندگی و حیات فرهنگی ما، زنده باشد. فلسفه اسلامی مرده ریگی است در واقع از این دست به آن دست، آخرین رمق های خود را هم از دست داد و بعد از ملاصدرا، حدود 400 سال فقط حاشیه نوشتیم و تدریس کردیم. 
هایدگر در مسائل بنیادین متافیزیک ص 15 می گوید فلسفه تا در یونان بود و درکوچه و بازار زندگی می کرد، حیات داشت، از آنجا که به آکادمی و بعد مدارس قرون وسطی کشیده شد، و از دسترسِ قوم خارج شد، دیگر فلسفه نشد. فلسفه اگر فلسفه باشد همان است که سقراط صبح به صبح با جماعت گفت و گو می کند و در رساله آپولوژی اینگونه تفسیر می شود: جوانان ما را بی راهه کشاندی و خدایان ما را نابود کردی. خراب شدن جوانان به فلسفه بود. سقراط می گفت من فقط پرسش کردم و شجاعت و دینداری را تعریف نکردم و فقط پرسیدم و این ها خودشان به این روز افتادند. حیات فلسفه به زندگی و فرهنگ است. 
فلسفه از فرهنگ به آکادمی یا حوزه علمیه کشیده می شود، انتزاعی می شود. فلسفه انتزاعی نیست اما یک معنای انتزاعی شدن همین است که فلسفه به نوشته های متخصصان نسبت داده شود. این بود که هگل در نقد شلینگ می گفت: فلسفه از آنِ خواص نیست! هر انسانی درون این فرهنگ باید پدیدارشناسی کند، یعنی یکبار آنچه در تاریخ 2300 ساله گذشته است را یکبار دیگر در وجودِ خودش پیاده کند و مودب به این ادب شود. پدیدارشناسی می شد، مانیفستِ انسانِ ادبِ غربی. هگل می گفت وقتی شلینگ از شهود عقلی می گوید، فلسفه را برای خواص می کند. فلسفه برای عوام است، برای همه. هر انسانی باید این را داشته باشد برای خودش و دوره حیاتِ خویش را ببیند و پیاده کند؛ بشود یک انسانِ مدرن. 
هیچ دانشی انضمامیت فلسفه را ندارد. حتی می توان ادعا کرد، انضمامیت سایر علوم هم از طریق فسلفه داده می شود. اما در فرهنگ ما فلسفه دچار بحران می شود زیرا شان اصیل خودش را از دست می دهد. شان اصیل، گزارش از فرهنگ و نسبت انسان و حقیقت است. در آثار فلسفه این (گزارش اصیل ) حضور دارد اما وقتی محدود به حوزه می شود نحوی از انتزاعی شدن برایش رخ می دهد.  برای آنکه فلسفه ما به انضمامیت برگردد، باید بیندیشیم. اینکه اصالت وجود، نفس، تشکیک وجود و ... را چگونه می توان در انسان های این فرهنگ نشان داد. اگر این اتفاق افتاده بود زمینه برای فراروی از فسلفه ی حکیم بزرگ صدرا فراهم می شد. حوزه اصفهان، تهران، قزوین و قم همگی بسط و شرح صدرا است ولی اختصاصی است و برای خواص و این یعنی انتزاعی بودن. امروز وظیفه ما این است که وجه انضمامیت فلسفه اسلامی که در آن وجود دارد، آشکارش کنیم.


- میقات: این نحوه انضمامیت  در فلسفه ما آشکار است یا مضمر؟ 
• چاوشی: کسی زبان فلسفه را بداند آشکار است و این مباحثات را در زندگی می بیند. مثلاً تشکیکی بودنِ وجود مطابق با تعالیم شیعه است که امامان معصوم (ع) انسان ترند، البته نه به شکل اگزیستانسیالیستی. هر کدام از مباحث در خودِ این فرهنگ نشسته است. فیلسوف که در آسمان و خلاء نیست، از من و شما سخن می گوید. ممکن است بفرمایید که مردم زبان فلاسفه را نفهمند؟! خب نفهمند، مگر قرار است مردم زبان فیلسوف را بفهمند؟ مهم این است که توصیف توسط فلسفه به میان آمده و دوره آماده تحول می شود. در آلمان شاید 10 نفر هم پیدا نشوند که فلسفه کانت بدانند، اما دانستنِ فلسفه کانت اهمیتی ندارد. مهم روح بحث کانت است که بیان شد. الان در ما بیان نشده چون کاملاً انتزاعی است. مهم نیست که ما فلسفه صدار بدانیم، ولی مهم است و بر عهده ماست که این را به نحو انضمامی بیان کنیم. بیان این، یعنی آشکارشدن روح حاکمِ بر این قوم.

 

درک کلامی از فلسفه اسلامی
- میقات: گویا ما درکی کلامی(اعتقادی) از فلسفه داریم که مانع از درکِ فسلفه به عنوان گزارش فرهنگِ خودمان است؟ 
• چاوشی: همین طور است. فضای کلامی غلبه دارد، فرهنگی که اجازه ندهد سخنی بشنود و مدام سخن بگوید و برای غیرِ خود اهمیتی قائل نباشد کلامی است. در فضای کلامی، دهان طرف را میگیرند و شروع به حرف زدن می کنند و وقتی می خواهی حرف بزنی، گوششان را می گیرند. یعنی فضایی برای شنیدن نیست. کسی نمی خواهد حقیقت را بشنود! اگر می خواستیم حقیقت را بشنویم، آماده می شدیم. ما برای اسکات دیگری آماده ایم. در فضای فرهنگی کلامی، آزادی بیان نیست، آزادی بیان امری سیاسی نیست، گرچه سیاست می تواند آن را ظهور دهد. آزادی بیان یعنی اجازه دهیم غیر سخن بگوید. فضای کلامی، ذبحِ آزادی بیان است. آزادی بیان را که دولت ها نمی توانند جلویش را بگیرند (در خود آمریکا هم آزادی بیان نیست). آزادی بیان حقیقی وقتی از بین می رود که کسی برای کسی گوشی ندارد. هنگامی که برهان نیست، مغالطه و سفسطه به میان می آید.  فضای کلامی، همه ساحات فرهنگ را می گیرد و این بحران دومی است که در فضای فلسفه ما وجود دارد.
بحران در فلسفه ما، یکی انتزاعی شدن است و دیگری معرفی فلسفه همچون کلام است. گمان می کنیم فلسفه، مدافع و آپولوژیست است، و این یعنی خلع ید فلسفه و این که فلسفه را عهده دار چیزی کنید که برای آن نیست. مثل این می ماند که بارِ یک تریلی را به یک موتور سه چرخ بزنید و برعکس. در فضای دوخته شدن فلسفه به کلام بحران ایجاد کرده است. تمام اساتید فلسفه، به جهتِ حملاتی که از سوی متدینین به فسلفه شده، فلسفه را در حد کلام تقلیل داده اند. این دومین دلیل بحران در فلسفه است. وظیفه ای اگر بر عهده من و شما هست این است که انضمامیت فلسفه را را نشان دهیم و بر  فضای کلامی غلبه کنیم و به برهان آوری، روی آوریم، این دو وظیفه (به عبور از بحران فلسفه) کمک خواهد کرد. هر کدام از این دو دانش سر جای خودش پسندیده است. کسی نمی گوید کلام را کاری کنید! این که فلسفه با کلام در آمیخته و مشهور شده، باید کنارگذاشته شود، تا فلسفه در حدِ خودش ظاهر شود.

 

جایگاه ترجمه در فلسفه و تفکر
- میقات: امروز در کشور ما ترجمه رونق فراوانی دارد، آیا این وضعیت مشابه دوران ترجمه در ابتدای قرن سوم هجری است و می تواند نویدبخش یک دوران فرهنگی پرفروغ باشد؟
• چاوشی: وضعیت ترجمه های کثیر، نشان می دهد که ظاهراً اقبالی هست و مترجمین جوان که غلط ترجمه می کنند و فلسفه هم نمی دانند، مورد تمجید قرار می گیرند. اما صحبت سر این است: مامون خواب دید ارسطو را، و مامون به فلسفه علاقه داشت، روز بعد خرج عد ه ای را می دهد که بروید و کتب این ها را بیاورید تا ببینیم این فلسفه چیست! آنچه از فلسفه یونان ترجمه شد وقتی به فارابی رسید، آغازِ دوره انسان ایرانی-اسلامی رقم زد. بی تردید ترجمه مهم است، هر فلسفه ای با یونان نسبتی دارد. با ترجمه گویی، این نسبتِ با حقیقت رخ داد. این که فارابی در قرن سوم با حقیقت نسبتی را پیدا کند که قبل و بعد از آن وجود نداشت، کسی نمی تواند برایش، حد و مرزی مشخص کند. ما نمی دانیم فارابی چه کرد که تاریخ آغاز شد، فقط می توانیم بگوییم فارابی نسبتی داشته و از آن گزارش کرده است. چرا برای فارابی؟ چرا در این قرن؟ کسی نمی داند. ظهور حقیقت در این دوره، یک ظهور هستی است.


- میقات: آیا اگر عصر ترجمه نبود، باز می توانستیم انتظار ظهور فارابی را در فرهنگمان داشته باشیم؟
• چاوشی: درست است که فلسفه در فرهنگ ما با ترجمه آغاز شد اما این ترجمه شرط لازم هم نبود! چرا در فیلیپین کسی نه خواب ارسطو می بیند و نه کسی سراغ ترجمه می رود؟ به قول ژیلسون چرا در قرون وسطی این اتفاق نمی افتد؟ ژیلسون معتقد است که فلسفه مسیحی داریم چون ترجمه نشد و ما خودمان داشتیم ولی فلسفه اسلامی نداریم چون از یونان ترجمه کردند. (این حرف ژیلسون موجه نیست). چرا قرون وسطی ترجمه نمی کند ولی ما ترجمه می کنیم؟ کسی به این هم نمی تواند پاسخ ندهد. این جا اتفاقی می افتد که ترجمه فرع بر آن اتفاق است. یعنی باید ابتدا اتفاقی افتاده باشد و بعد ترجمه رخ دهد. انسانِ ایرانی ضرورتی را حس کرد که به سراغ ترجمه رفت، اما محصول فیلسوف این فرهنگ، فلسفه یونان نبود. از مدینه فاضله بوی پولیس یونان می آید ولی پولیس یونان نیست؛ لذا دوره ای تازه شروع شده است.


- میقات: اگر ترجمه معاصر را مطرح کنیم، نزدیک 200 سال است که ترجمه می کنیم ولی آن اتفاق مطلوب در فرهنگ ما رخ نمی دهد؟
• چاوشی: عرض من هم همین است. آیا می توانیم آن رخداد فرهنگی را تصمیم پذیر کنیم؟ پرسش من و شما این نیست که ترجمه خوب چیست؟ چرا که تصمیم پذیر نیست. بعدها معلوم می شود که ترجمه خوب است یا بد. این ها علم نیست که ما بنشینیم درباره آن بحث کنیم. این ها یک سری فرمایشات است. ترجمه هایی دارد انجام می شود و تا کنون که تاثیری نداشته است. باعث شده نسبت به فلسفه خود زاویه پیدا کنیم و بیگانه شویم. راهش این است که فلسفه خود را به دقت بخوانیم زیرا جایی است که در آن گزارش شده ایم. این تصمیم پذیر است زیرا خودِ فلسفه چنین است که با ذات و بنیاد فرهنگ نسبت برقرار می کند. نیاز داریم که بفهمیم فرهنگ مان چیست و نیازی نداریم که بفهمیم ترجمه چیست. بحث دوم این است که اگر فلسفه خود را دانسته باشیم، یعنی وضعِ انضمامی خود را درک کرده باشیم، می دانیم که این فرهنگ چه چیزهایی را می تواند بگیرد و چه چیزهایی را پس می زند. فلسفه فایدتش درون خودش است یعنی چه؟ در هر دوره که فلسفه می آید آیینه ایست در مقابل فرهنگ. فرهنگ خودش را در فلسفه بازمی یابد. به فرهنگ اجازه حرکت می دهد وگرنه فرهنگ راکد می شود. هر فرهنگی نشاطِ خودش را از فلسفه به دست می آورد، نشاطِ مردم ایران در رجوع به تفکر است نه پارک!!! آنچه به اسم شادی و نشاط و جوانی مطرح است در سایه تفکر حاصل می شود. 


- میقات: آیا ما نمی توانیم راهکاری داشته باشیم برای رسیدن به نقطه مطلوب فلسفی؟ آیا می توان برنامه ای ریخت و به ظهور فیلسوفی مانند فارابی امیدوار بود؟ 
• چاوشی: تصمیم پذیر نیست و نسبت انسان باید عوض شود.


- میقات: طبق الگوی مارکس می توان گفت که باید ابتدا آگاهی های کاذب را کنار زد؛ مثلا همین نگاه کلامی به فلسفه را رفع کنیم؟
• چاوشی: بله می شود و ممکن است کمک بکند، ولی اصل مسئله تصمیم پذیر نیست. 

 

جایگاه فلسفه در آینده ایران
- میقات: آیا می توان وضعِ ایران امیدوار بود با این تب و تابی که در علوم انسانی و فلسفه در ایران وجود دارد؟ 
• چاوشی: توجه داشته باشید که مارکس معتقد بود در وضعیت بی طبقه هنر و فلسفه برچیده می شوند. مثلاً در بحث هنر می گوید: هنر ضجه حقیقت است و در وضعیت بی طبقه انسان به جایی می رسد که نیازی به اندوه و فغان ندارد. در جوامعی که پرسش ها فعلیت یافته اند و محقق شده است (بحث درست و غلط نیست) و جای خودش را به زیست های مختلف داده است مثل زیستِ آمریکایی، این زیست آمریکایی جای تمنیاتی نشسته است که یک روزی داشته و می خواسته به آن برسد. الان ذیل زیست آمریکایی مشخص که چه می خواهد، فرصت سوزی نخواهد شد و .... . در چنین فضایی امکان این که فلسفه وجود خواهد داشت بسیار ضعیف است. ولی در فضایی که هنوز مطالبات خود را نمی شناسد و نمی داند چه می خواهد، فلسفه امکان ظهور دارد. در جایی مثل افغانستان که رنج از در و دیوار آن می ریزد، این فلسفه است که می تواند انسان را به حرکت وادار کند. 
فضای فرهنگِ ما جای تحولِ تفکر دارد. برای کسی که غایت خود را یک مدل زیست تعریف کرده دیگر حرکتی وجود ندارد. فقط پنچرگیری دارد و لذا صدایی از فیلسوف آمریکایی نمی شنوید. اگر جای تفکر باشد، این جا است. ژیژک اگر سخن می گوید آرزو دارد که به ایران سفر کند. در ایران کسانی هستند که هگل برایشان مهم است و بهتر از آنها می گویند و این دردی است که در من و شما هست. درست مثلِ هنری که ضجه حقیقت است، فلسفه مواجهه با وجوه دیگر حقیقت است که در ما به فعلیت نرسیده است؛ لذا ناامیدی در ما نباید وجود داشته باشد. فلسفه در ما زنده است و می تواند حیات داشته باشد، ولی الان فیلسوف نداریم. 400 سال است نداریم. ما فقط شارح داشتیم که هرچند بزرگ بودند ولی فیلسوف نبوده اند. بر می گردد به این که ما چه می خواهیم؟ فیلسوف یعنی من و شما، یعنی زبانِ قوم. فیلسوف گوشه خلوتی نمی نشیند و سخن بگوید. گوشی نشینی برای ریاضی دان است. دانشجوی فلسفه را گونه ای بار آورده ایم که گمان کرده فلسفه یعنی همین انتزاعیات. گویی هرکس زبان بیشتر می داند و محفوظات بیشتری دارد، بیشتر فلسفه دان است. 


(ادامه دارد...)