یادداشت
 امین بهاری - سمت : عضو کارگروه پایش مسائل بنیادین علوم انسانی در ایران ۴ فروردین ۱۳۹۹ - ۰۸:۰۸   0 نظر

چرایی پرداختن به تاریخ فلسفه و فیلسوفان یونانی

در این نوشتار ابتدا به دلایل اهمیتی که تاریخ فلسفه در درک فلسفه دارد اشاره می‌شود؛ اهمیتی که بسیار متفاوت است با اهمیتی که تاریخ علم در درک علم دارد. سپس درباره اهمیت فلسفه یونان و نخستین پیشگامان این فلسفه مطالبی بیان خواهد شد.

  1. چرا تاریخ فلسفه؟

ما در فلسفه با چیزی سر و کار داریم که ما را نیازمند تاریخ فلسفه می‌کند. تاریخ فلسفه بر خلاف تاریخ علم، ثبت افکار تاریخ مصرف گذشته‌ای نیست که امروز نادرست پنداشته می‌شوند، بلکه پیگیری پرسشی است که هنوز هم برای ما وجود دارد و پاسخ به این پرسش است که ما را از خودمان و وضعی که در آن به سر می‌بریم، آگاه می‌کند. حتی ممکن است به دنبال پیگیری این پرسش، این نتیجه به دست آید که تفکری که به حسب ظاهر متعلق به هزار سال پیش است، در واقع تفکری باشد که امروزِ ما را وصف می‌کند. بدین جهت، مطالعه تاریخ فلسفه غالباً مطالعه خودِ ماست. فلسفه به یک معنا مطالعه «من» است، اما نه «من» روان‌شناختی آن‌گونه که ما خود را جدای از جهان و دیگران می‌یابیم، بلکه آن «من» ای که چیزی نیست جز مجموعه نسبت‌هایی که با عالم می‌سازیم. انسان خود (sich) ندارد، بلکه خودِ آهنگین (sichrichtens) دارد. او همواره آهنگ چیزی دارد. انسان دارای اطواری است که تعاقب آنها دوره‌های تاریخی را می‌سازد. در هر دوره‌ای، انسان رو به سوی چیزی دارد. اما این چه پرسشی است که باید در طول تاریخ پیگیری شود؟ دقیقاً همین پرسش که: انسان رو به سوی چه چیزی دارد؟ ما به این دلیل به سراغ تاریخ فلسفه می‌رویم که ببینیم انسان در هر دوره تاریخی چه فهمی از هستی داشته، چگونه با هستی مواجه شده و چه نسبتی با آن برقرار کرده است و در یک کلام: رو به سوی چه چیزی داشته است. خودِ تاریخ نیز چیزی نیست جز همین شکل‌گیری نسبت انسان با هستی در ادوار مختلف. شاید بهتر باشد که به جای اینکه بگوییم ارسطو در سال 340 قبل از میلاد می‌زیست، بگوییم سال 340 قبل از میلاد در دوره ارسطو اقامت داشت.

 

  1. چرا یونان؟

اما چرا باید به یونان پرداخت؟ پاسخ‌های گوناگونی به این پرسش داده شده است. به عقیده هگل، فلسفه یونان آغاز آگاهی است و به عقیده نیچه، فلسفه یونان عرصه ظهور عقل است. اما چه دلیلی دارد که به آغاز بپردازیم؟ شاید به نظر برسد آغاز دیگر تمام شده و به فراموشی سپرده شده است، اما نکته اینجاست که این آغازی نیست که ما از آن عبور کرده باشیم، بلکه آغازی است که در آن اقامت گزیده‌ایم. انسان امروز مظهر آگاهی است و آگاهی با یونان آغاز شده است. بنابراین پرداختن به فلسفه یونان برای درک جایگاهی که هم‌اکنون در آن اقامت گزیده‌ایم ضروری است.

از طرف دیگر می‌توان گفت فلسفه نوعی روایت تاریخ است، اما نه روایت وقایع رخداده شده، که از آن تحت عنوان تاریخ دست اول یاد می‌شود، بلکه روایت اندیشه‌ای که در پسِ آن وقایع نقش‌آفرینی کرده است. به بیان دیگر، فلسفه روایت بنیان‌های فرهنگ یک ملت است. اگر ملتی فلسفه نداشته باشد، شاید مجموعه‌ای از وقایع ثبت شده داشته باشد، اما هیچ درکی ندارد از اندیشه‌ای که میان آن وقایع ربط برقرار می‌کرده و وقوع یکی را پس از دیگری رقم می‌زده و به مثابه روحی در بطن آن وقایع صحنه‌گردانی می‌کرده است. بنابراین تنها از طریق فلسفه است که فرهنگ یک ملت ثبت می‌شود و به دوره‌های بعد انتقال پیدا می‌کند. عبور یک ملت از دوره‌ای تاریخی به دوره دیگر با آمد و شد پادشاهان و فرماندهان ممکن نمی‌شود، بلکه با ثبت فرهنگ آن ملت ممکن می‌شود، چه اینکه ممکن است ملتی که سلسله‌های پادشاهی مختلفی را به خود دیده است، همچنان به شیوه هزار سال پیش بیندیشد و بپرسد و تدبیر کند.

حال چرا باید به یونان پرداخت؟ زیرا یونانیان اولین اقوامی بودند که دست به ثبت فرهنگ خود زدند. ما از دوره‌های قبل چه در یونان و چه در سایر نقاط جهان، اطلاع زیادی نداریم. هر چند ممکن است از سیر اتفاقات سیاسی و اقتصادی و ادبی و هنری آن نواحی اطلاعاتی داشته باشیم، اما نمی‌دانیم آنها چگونه انسان‌هایی بودند و چگونه اندیشه‌ای داشتند و سیاست و اقتصاد و ادبیات و هنر برای ایشان چه معنایی داشته است. بدین سبب نمی‌توانیم هیچ ارتباط و اتصالی با آنها برقرار کنیم. اما دوره یونانی با عبور از عالم اسطوره‌ای (mythos) به عالم عقل (logos) یا متافیزیک، انسان جدیدی را به وجود آورد که ما نیز قرن‌هاست در همان راهیم و ذیل چنین فهمی از عالم زندگی می‌کنیم و این فهم از عالم بر ما استیلا دارد.

 

  1. دوره پیش از سقراط

درباره پیش‌سقراطیان اغلب این سوءتفاهم صورت گرفته است که آنها دانشمندانی بودند که به دنبال شناسایی جهان به نحوی علمی بودند. البته بی‌تردید این فیلسوفان کاوش‌های مهمی در زمینه علوم آن زمان از جمله نجوم و هندسه داشته‌اند و مثلاً گفته شده که تالس وجود کسوفی در سال 585 ق م را پیش‌بینی کرده بود. (Worthen, 1997) اما این تمام آنچه از فیلسوفان آن دوره باید فهمید نیست. مسأله بر سر اندیشه آن فیلسوفان است و روایتِ فکری است که داشته‌اند، نه ظاهر کارهایی که کرده‌اند. آنچه درباره اهمیت پرداختن به تاریخ فلسفه گفته شد، ممکن است در مقام نظر به راحتی تصدیق شود، اما عمل کردن به آن کار بسیار دشوار و استخوان‌خردکنی است؛ زیرا برای فهمیدن بنیان‌های فرهنگ یونان در بیست و پنج قرن پیش، لازم است خود را از باورها و پیش‌فرض‌های بسیاری رها کنیم که نسبت ما را با هستی می‌سازند و این کاری است بس دشوار و تقریباً ناممکن. اما باز اگر نتوانیم بفهمیم بنیان‌های فرهنگ یونانِ بیست و پنج قرن پیش چیست، شاید بتوانیم بفهمیم که این بنیان‌ها چه نیستند. تقلیل فیلسوفان پیش از سقراط به عده‌ای دانشمند که به دنبال تبیین علمی جهان بودند، تحمیل عقاید دوران مدرن به دورانی است که فلسفه در حال تولد است.

اما فیلسوفان پیش از سقراط به راستی در پی چه بودند و چرا فلسفه از آنجا متولد شد؟ آنچه از بررسی نوشته‌های این فیلسوفان که عمدتاً «درباره طبیعت» نام داشت به دست می‌آید، این است که پرسش اصلی این فیلسوفان از بنیاد (arche) امور بوده است، یعنی آن چیزی که در میان کثرات موجب وحدت است. این پرسش اولین بار توسط تالس مطرح شد و از همینجا بود که دوران اسطوره با تمام سیال بودن و سرنوشت داشتن آن به سر رسید. هنگامی که می‌گوییم همه چیز سیال است و سرنوشتی دارد، قائل به وجود کثرات هستیم؛ اما هنگامی که می‌گوییم امر واحد وجود دارد، گویی کثرات را تفسیر و آنها را در آگاهی خود مقام می‌کنیم (selbst bewußtsein).

از نظر یونانیان پیش از تالس، عالم دارای سه ویژگی مهم است: اول اینکه سیال است یعنی تمام امور در جریان است و هیچ امری پایدار نیست. غم فعلی من لحظه‌ای بعد به شادی مبدل می‌شود. دوم اینکه اکنون مهم است و باید دم را غنیمت شمرد، زیرا نمی‌دانیم چه حالی در آینده نصیب‌مان خواهد شد. پس باید آنچه را اکنون در دستمان هست غنیمت بشماریم. سوم اینکه هر چیزی سرنوشتی دارد و به سوی آن در حرکت است.

در اینجا به پاره‌ای از اندیشه‌های سه فیلسوف برجسته پیش‌سقراطی اشاره خواهیم کرد:

از نظر تالس اصل نخستین (آرخه) یا سرچشمه هستی آب است، اما مراد وی از آب نه یک شی مادی در کنار اشیای دیگر و نه جزو لایتجزی اشیای مادی، بلکه شرط اشیا بود. تالس در آب، سیالیت، در جریان بودن، نو شدن و حیات‌بخشی را می‌دید.

هراکلیتوس به پویایی جهان و پیوسته در حال شدن بودن آن توجه ویژه‌ای داشت. از نظر وی نمی‌توان بدون از دست دادن بخش مهمی از واقعیت، آن را در قالب و ظرف مفاهیم ریخت. مفاهیم، جنبه‌های دینامیکی و پویای واقعیت را از آن سلب می‌کنند و به آن حالتی استاتیک و ایستا می‌بخشند. تعیین ماده‌المواد برای عالم نیز از این جهت کمی متناقض‌نماست که این تکثر و تغییرات آن به آن را بخواهیم به یک اصل واحد برگردانیم و در واقع با این کار تغییر و تحول عالم را از ریشه منکر شویم. به همین جهت هراکلیتوس به جای آنکه جهان را همانند ماشینی سیال و روان ببیند که خود از قطعات و اجزای معین و ثابتی ساخته شده باشد، آن را به مثابه آتش می‌انگارد که نمی‌توان هیچ جز یا عنصر ثابتی برایش فرض کرد.

اما در نقطه مقابل، پارمنیدس از اساس منکر تغییر و تنوع بود و آن را موهوم می‌دانست. زیرا تنها «وجود» است که هست و «غیر وجود» هستی ندارد. بنابراین «به وجود آمدن» و «از میان رفتن» توهم محض است. زیرا اگر چیزی به وجود آید، یا از «وجود» به وجود می‌آید یا از «غیر وجود». اگر از وجود پدید آمده باشد، قبلاً نیز وجود داشته است و اگر از غیر وجود پدید آمده باشد، چیزی نخواهد بود؛ زیرا از هیچ، هیچ چیزی به وجود نمی‌آید. بنابراین صیرورت توهم است و جز وجود چیزی نیست. این وجود واحد است و قابل تقسیم نیست، زیرا هیچ اختلافی نمی‌تواند در آن تعدد ایجاد کند، زیرا هیچ اختلافی حقیقت ندارد و تنها وجود حقیقت دارد که موجب وحدت است نه اختلاف.