یادداشت
 امیر آقاجانلو - سمت : عضو کارگروه پایش مسائل بنیادین علوم انسانی در ایران ۱۲ خرداد ۱۳۹۹ - ۰۹:۵۶   0 نظر

آسیب شناسی مواجهه با اندیشه های فلسفی  غرب در حوزه های علمیه 

وقتی از غرب سخن می رود منظور مدرنیته و تفکر مدرن است. نگارنده هم همین معنا را مورد نظر دارد. اندیشه مدرن به دلیل ویژگی هایش که در اینجا مجال صحبت از آن نیست، اندیشه ای فراگیر و جهانی است. سیطره و تحکم آن به گونه ایست که اگر بگوییم بزرگترین دیکتاتوری تاریخ بشر همین تفکر مدرن است به بیراهه نرفته ایم. مدرنیته اتفاقی است که همه شئون زندگی انسان هارا تحت تاثیر قرار داده و روز به روز بر گستره نفوذ خود اضافه می کند.

 مدرنیته در ذات و بنیاد خود امری فلسفی و فکری است. تکنیک مهم ترین ظهور و ثمره تمدن مدرن است که از اندیشه مدرن زاده شده بنابراین وقتی سخن از مدرنیته است نباید ظهورات و محصولات آن را به جای حقیقت آن بنشانیم . انصاف آن است که تکنیک وظواهر آن را روبنا و فلسفه را بنیاد مدرنیته بدانیم.

2-    مواجهه با غرب را  می توان در چهار لایه دسته بندی و تصورکرد، 1. ابزاری- تکنیکی، 2. رفتاری- فرهنگی، 3. سیاسی- نظامی، 4. فکری - فلسفی
مقصود از مواجهه در لایه ابزار و تکنیک چیزی است که دراولین منزلگاه های مواجهه با غرب نظر ما را به خود جلب کرد. از همان ابتدا شیوه آرایش جنگی و ادوات نظامی غرب و پس از آن محصولات و ابزار آلات آن برای ما جذاب بوده اند. تا جایی که بسیاری از افراد حتی امروز، غرب را همان ابزار و تکنیک می دانند. دولت ها و اهالی اقتصاد و تجارت عمده ترین مواجهه در این لایه را به عهده داشته و به اشکال و نیات مختلف آن را وارد کشور می کنند.
 در مورد لایه رفتاری فرهنگی، باید گفت مقصود از فرهنگ در اینجا معنای عمیق و فراگیر آن نیست. بلکه منظور ، سبک زندگی و ظواهر زندگی است. نوع پوشش، آداب و رسوم و چارچوب های روابط انسانی در این دسته قرار می-گیرند. وقتی جلال آل احمد در مورد غرب می نوشت به طور ویژه به این جنبه  اخیر توجه داشت. نکته دارای اهمیت در اینجا این است که نوع رفتار و فرهنگ هر جامعه تابعی از عوامل بسیار است که آن را برساخته اند. اگر جامعه ای فقط رفتارهای یک فرهنگ دیگر را تقلید کند دچار تعارضات عدیده و پیچیده ای در لایه های مختلف فرهنگی  می-شود و ارزش های خود را از دست خواهد داد.
اما لایه سوم که باید آن را زشت ترین چهره غرب دانست مواجهه در عرصه سیاسی و منافع اقتصادی و نظامی است. در این عرصه هر کشوری و از جمله غرب به دنبال منافع و گسترش سیطره  نفوذ خود است و از هر وسیله ای برای این منظور استفاده می کند. غرب در عرصه سیاست در پشت شعارهای رنگارنگ، بزرگترین دیکتاتوری تاریخ را بنا کرده است. به گونه ای که به اجبار ارزش های خود را برای همه انسان ها تجویز و تحمیل می کند و اگر کشوری در مقابل آنها ایستادگی کند با برخوردهای شدیدی مواجه خواهد شد.
لایه چهارم،  مواجهه فکری فلسفی است مقصود از آن هرگونه تعامل در حوزه های اندیشه ای است که می توان بنیادی ترین آنها را مواجهه فلسفی دانست. مواجهۀ فکری، فلسفی در سایر لایه ها هم تأثیر جدی دارد و می توان نشان داد که لایه های مختلف تأثیر و تأثرات متعدد بر روی هم دارند. اما برای فهم بهتر، جدا کردن این ساحت ها از هم مناسب تر است.
نکته مهم این است که هر کدام از اقسام و لایه های مواجهه ، لوازم و اقتضائاتی دارند که می بایست مورد رعایت قرار گیرند. در عرصه مواجهه تکنیکی اقتضائات خاص آن و در عرصه مواجهه فرهنگی هم اقتضائات مربوط به آن باید رعایت شود. خلط این اقتضائات موجب پیامدهای ناگوار جدی است. مثلاً فلسفه را سیاسی دیدن و سیاست را فرهنگی دیدن، و..... حتماً توابع ناخوشایندی را خواهد داشت.

3-    در این نوشتار هدف،  آسیب شناسی مواجهه ای است که حوزه های علمیه با تفکر و اندیشه های غربی داشته اند. روش ما بررسی مواردی است که به طور استقرائی احصا شده و طبیعتاً ممکن است برخی موارد از شمارش ما بیرون مانده باشند. اولین مواجهه های فلسفه اسلامی با اندیشه های غرب مدرن به کتاب بدایع الحکم آقا علی مدرس باز می گردد که قطعا واکاوی آن کناب و شیوه مواجهه اش نیاز به بررسی های جدی دارد.
اما در اینجا آسیب هایی مورد توجه قرار دارند که عمدتاً شامل 50 سال اخیر است و نباید از نظر دور داشت که این دوره تقریباً اولین دوره مواجهه جدی حوزه های علمیه با تفکر غربی است و وجود برخی آسیب ها طبیعی به نظر می رسد. نباید از نظر دور داشت که در سال های اخیر طلاب جوان کوشا و مستعدی در حوزه های علمیه پرورش یافته اند که به نحوی جدی تر، قوی تر و صحیح تر به نقد و ارزیابی اندیشه های غربی می پردازند. بنابر این می توان اطمینان داشت که بسیاری از آسیب های گذشته در آینده وجود نخواهند داشت.
ما به دنبال این هستیم که ضمن بررسی انتقادی مواجهه فکری  با غرب نشان دهیم که در طول این مدت مهم ترین نقطه آسیب، عدم پرداختن به بدنه اصلی فلسفه غرب بوده. یعنی آنچه پیش آمده برخورد ما با شاخه ها و حواشی فلسفه غرب است و هرگز به طور جدی با بدنه اصلی فلسفه غرب مواجه نشده ایم. این اتفاق باعث شده تا نتوانیم غرب را به طور واقعی بشناسیم و در قبال آن موضعی یکپارچه ، قابل قبول و مطمئن اتخاذ کنیم. موضع گرفتن در تاریکی یا موجب دشمنی های سطحی و شعاری است و یا پدید آور شیفتگی و دلدادگی و فراموشی سنت های اصیل بومی. هردوی این گروه ها به وفور در جامعه ما قابل مشاهده اند. در ادامه به بیان موارد ضعف در مواجهه با غرب اشاره خواهیم کرد.

4-    زبان: مسأله زبان را باید اولین آسیب در مواجهه با غرب دانست، ندانستن زبان های غربی، تکیه و اعتماد بیش از حد به ترجمه، توجه به برخی زبان های غیر مهم در فهم فلسفه و عدم هم سخنی برای فهم، از جمله آسیب هایی است که به نحو اجمالی می توان به عنوان آسیب های زبانی از آنها نام برد. 
 مواجهه و تحقیقِ فلسفی امری تخصصی است و طبیعتاً مانند هر امر تخصصی دیگر زبان مخصوص خود را می طلبد، همانطور که در حوزه های علمیه، علوم اسلامی با زبان عربی خوانده می شود و زبان عربی زبان تخصصی جهان اسلام و علوم اسلامی است در ساحت فلسفه هم می بایست به زبان های اصلی آن مراجعه کرد.
 آشنایی غیرکافی با زبان های خارجی موجب شد که مطالعه فلسفه غرب از طریق ترجمه ها انجام شود. اما مسئله اینجاست که در عرصه فلسفه پای ترجمه از سایر حوزه ها چوبین تر و لنگان تر است و اگر در برخی علوم ترجمه می تواند درصدی مارا به حقیقت نزدیک کند در ساحت اندیشه های فلسفی این درصدها به شدت رقیق شده و رنگ باخته اند.  حتی در دوره نهضت ترجمه جهان اسلام. امروزه می دانیم که اشکالات جدی و تعیین کننده ای در برگرداندن متون فلسفی یونانی به زبان عربی رخ داده است. اما از آنجا که جهان اسلام ضمن مواجهه  با فلسفه یونانی در واقع فلسفه خود را ساخته است شاید بتوان از ضعف های ترجمه در آن دوره درگذشت اما امروزه که به نظر می رسد قرار نیست فلسفه جدیدی از جامعه ما بیرون بیاید و یا در مانحن فیه که صحبت بر سر فهم و  نقد فلسفه غربی است، واقعاً نمی توان به راحتی اشکالات ترجمه را فرو نهاد.
آموختن فلسفه از روی ترجمه  موجب بروز سوء فهم های جدی در فلسفه غرب شده که گاهی اهالی فن به طنز و کنایه می گویند که در ایران هگل، کانت و هیدگری وجود دارند که هرگز در مغرب زمین نزیسته اند! چگونه می توان با مطالعه فلسفه از روی یک تاریخ فلسفه که آن هم گاهی یک یا دو واسطه در ترجمه خورده فهم فلسفه غرب را انتظار داشته باشیم؟ آیا اگر کسی از روی یک تاریخ فلسفه یک جلدی فلسفه اسلامی را مطالعه کند می توان به او اجازه نقد فلسفه اسلامی داد؟ و یا اگر کسی نتواند متن کتاب جواهر را بخواند می توان او را محقق و مجتهد فقه دانست؟
از بین زبان های غربی معمولا آشنایی ما با زبان انگلیسی بوده است و در ترجمه ها معمولا به زبان انگلیسی اتکا کرده ایم و اغلب از طریق تفسیرهای انگلیسی زبان ها فلسفه غرب را آموخته ایم. این هم مسأله ای است که موجب انحراف ما در فهم دقیق فلسفه غرب شده. اکثر آثار مهم و دسته اول در فلسفه غرب به زبان آلمانی و یونانی نوشته شده و گذشته ازآن، دو گرایش متفاوت در تفسیر فلسفه غرب بین انگلیسی زبان ها و آلمانی زبان ها قابل مشاهده است( البته طبیعی است که استثناء هایی هم وجود دارد). 
انگلیسی زبان ها عمدتاً به تجربه گرایی تمایل دارند.آنها وقتی کانت و هگل را هم ترجمه و تفسیر می کنند بیشتر به سمت جنبه های تجربه گرایانه تمایل دارند.  به طور مشخص به دلیل نقدهای حلقه وین به کانت و علاقه آنها به هیوم و با توجه به اینکه سیطره اندیشه های حلقه وین بر حوزه انگلیسی زبان اروپا قابل توجه بوده، انگلیسی زبان ها معمولاً کانت را با نقدهایی که از پایگاه مخالفان بر او وارد است تفسیر می کنند. یعنی کانت را به گونه ای می نویسند د که نقدهای حلقه وین و دیگران بر او وارد باشد، حال آنکه ما می دانیم در حوزه آلمانی زبان تفسیرهایی از کانت وجود دارد که نقدهای مصطلح را بر نمی تابد. مثلاً اینکه کانت متهم به سوء استعمال مقولات است به خاطر تفسیر انگلیسی زبان هاست و می توان تفسیری از کانت ارائه داد که چنین نقدی بر او وارد نباشد یا اینکه در کانت چیزی به اسم برهان اخلاقی در اثبات وجود خدا، وجود دارد از مشهوراتی است که عمدتا توسط شارحان انگلیسی زبان متداول شده.
 اگر این اصل را بپذیریم که می بایست فلسفه را با زبان اصلی آموخت. باید پذیرفت که زبان اصلی مهم ترین فلسفه های غربی آلمانی و یونانی است است. زبان انگلیسی در شاخه هایی از فلسفه که عمدتا متعلق به تجربه گرایی اروپایی و برخی فلسفه های قرن بیستم است حائز اهمیت است.
از موارد دیگر می توان به تحقیقات شهید مطهری اشاره داشت مرحوم مطهری مجبور بود مارکسیسم را از روی قرائت های دسته دوم و سوم بشناسد و مثلاً از روی تقریر سراپا سطحی تقی ارانی مارکسیسم را نقد کند، و یا از طریق کارهای مرحوم بزرگمهر یا کتاب سیر حکمت در اروپا اندیشه های غربی را بیاموزد. پوشیده نیست که مرحوم بزرگمهر فقط اندیشه تجربی مسلکان اروپا را می دانست و درباره آن می نوشت و سیر حکمت در اروپا گذشته از اشکالات محتوایی در گزارش از فیلسوفان (به خصوص کانت و ایده آلیست ها) بسیار موجز و ناکافی برای تسلط به اندیشه غربی است. اینها و سایر آثار ترجمه شده آن زمان که هنوز گام های آغازین ترجمه بود منابعی است که در اختیار مرحوم مطهری قرار دارد.
با نگاهی به نظام معرفت شناختی کتاب "اصول فلسفه و روش رئالیسم" می توان این احتمال را تقویت کرد که شیوه ورود و خروج بحث معرفت شناسی چارچوب و مدعیات بحث در آن کتاب بسیار متأثر از کتاب مسائل فلسفه راسل و کتاب مابعدالطبیعه پل فولکیه است.  این دو متفکر اولی متعلق به سنت فلسفه تحلیلی و دیگری دلمشغول فلسفه نوتوماسی است.

5-    فلسفه علم:  فلسفه علم در کشور ما با کارهای دکتر سروش و با بسط ایده های پوپر توسعه پیدا کرد. از همین منظر سروش به عنوان فیلسوف شهرتی یافت و به فعالیت های علمی پرداخت. فلسفه علم در حوزه ها هم مورد اقبال قرار گرفت و از سودای آن بود که فلسفه های مضاف هم اهمیت پیدا کرد. چون وظیفه فلسفه علم توجیه و تبیین علوم تجربی و مآلاً کمک کننده ای در مسیر توسعه و بسط آن بود، برای محققان وطنی خوش افتاد که همت به آموزش، ترویج و تولید آن ببندند و از آنجا که فلسفه مضاف را ثمره اندیشه های غربی می دیدند به آموختن آن راغبش دند. تا جایی که گویا فلسفه غرب همان فلسفه علم است.
به تبع توسعه و اهتمام به فلسفه علم و فلسفه های مضاف امروز ما شاهد این هستیم که در حوزه ها مدلی سه گانه برای تولید علوم اسلامی ارائه می شود که می توان گفت ریشه در همین حرکت و توسعه فلسفه علم دارد. این مدل سه گانه می گوید که برای تولید علم بومی ما نیاز به 3 مرحله و سه سطح داریم، اول داشتن فلسفه محض، که نظام متافیزیکی و هستی شناسی ماست. دوم فلسفه مضاف که بیان چارچوب های یک علم است و سوم علم که براساس چارچوب هایی که در فلسفه مضاف تعیین شده تولید می شود.
ناگفته نماند که آشنایی با فلسفه علم از خوش اقبالی حوزه های علمیه نبود و سرانجام نیکویی نداشت حتی موجب گمراهی هایی در این عرصه شد. پرداختن به فلسفه علم برای جامعه علمی ما هم زود هنگام بود، هم گمراه کننده و هم نامناسب در ادامه توضیح بیشتر ذکر خواهد شد.
 متولیان فلسفه علم باید توجه میدانند که فلسفه علم نه تنها عصاره و ثمره فلسفه غرب نیست بلکه اساساً فلسفه علم در مقابل متافیزیک و برای نفی آن شکل گرفته است. فلسفه علم به طور عمده و در نقاط زایش خود بر بستر فلسفه تحلیلی بنا شده و ما می دانیم فلسفه تحلیل زبانی برآمده از طغیانی بود که راسل و مور در مقابل فلسفه غرب و نظام های جامع متافیزیکی انجام داده بودند.
اگرچه مسیرهای ایجابی راسل و مور یکی نبود اما هر دوی آنها اتفاق نظر داشتند که نظام های فلسفی و متافیزیکی-ای که تاکنون شکل گرفته اند برآمده از کژتابی های زبانی انسان هاست. این حرکت ادامه داشت تا جایی که کارنپ به عنوان یکی از اعضاء شاخص حلقه وین مقاله ای نوشت با عنوان «غلبه بر متافیزیک از طریق تحلیل منطقی زبان» در این مقاله چنان که از اسم آن بر می آید او به دنبال نفی و قلع متافیزیک است و تحلیل منطقی زبان را به جای آن قرار می دهد.
این مسیر توسط فعالیت های دیگر اعضای حلقه وین تقویت شد. حلقه وین و افرادی خارج از آن مانند راسل، قویاً به دنبال جایگزینی علم با فلسفه بودند. آنها معتقد شدند که آنچه از عالم واقع خبر می دهد و جهان واقعی را توصیف می کند علم است و نه فلسفه و مقصود ایشان از علم علوم تجربی بود.
 عمر حلقه وین و پوزیتیویست منطقی کوتاه بود. نهضت پوزیتیویسم خیلی زود از عالم تفکر کنار رفت و متعاطیانش به زودی اشتباهات خود را شناسایی کردند. توجه به علوم تجربی به عنوان مهم ترین توصیف گر طبیعت حتی پس از حلقه وین هم طرفدارانی داشت که روح اصلی  آن یعنی اهمیت دادن به علوم تجربی و پرهیز از نظام سازی فلسفی را می پذیرفتند. وقتی متافیزیک و فلسفه نفی شد و علم به جای آن نشست، وقتی کشف جهان و کشف واقعیت به علم سپرده شد تنها چیزی که مورد نیاز بود پشتیبانی از علم بود یعنی اتقان پایه های علم و تعیین حدود و ثغور آن.دیگر به فلسفه برای توصیف عالم نیاز نبود بلکه فلسفه می بایست پشتیبان علوم تجربی باشد.  اینگونه بود که متافیزیک را نفی کردند و به جای آن فلسفه علم را نشاندند. فلسفه علم به بررسی شرایط تحقق علم می پرداخت و می توانست پشتوانه فکری علم باشد.
فلسفه علم، تاریخ بشر را تاریخ علم می داند و نه تاریخ فلسفه. تا پیش از این اندیشه ها هگل نشان داده بود که تاریخ واقعی بشر تاریخ فلسفی است. واقعیت و روح  ملت ها با تاریخ فلسفه معلوم می شود. اما از قرن بیستم به بعد تاریخ علم جای تاریخ فلسفه را می گیرد و مدعی است که تاریخ اصلی ملت ها، تاریخ علم آنها است.
گفتیم که برخی از محققان حوزه و دانشگاه، یک مدل سه گانه را برای تولید علم پیشنهاد می دهند. این مدل که لااقل در دوره های اولیه تکوین خود بسیار وام دار آشنایی با فلسفه علم بود؛ از نظر نگارنده یک راه انحرافی است که علاوه بر هدر دادن سرمایه ها هرگز ما را به سرمنزل مقصود نخواهد رساند.
زیرا اینکه بخواهیم از دل یک نظام هستی شناسانه (فلسفه صدرا) فلسفه علم استخراج کنیم با ماهیت فلسفه علم سازگاری ندارد. اولا فلسفه علم ذاتاً مخالف نظام های هستی شناسانه است . نهایت چیزی که ممکن است به عنوان پشتوانه فلسفه علم لحاظ شود مباحث معرفت شناختی است که آن هم در بسیاری موارد درون خود فلسفه علم بحث می شود. همین که تاکنون فلسفه علمی از دل فلسفه صدرا بیرون نیامده مویدی بر ادعای نگارنده است.
در ثانی  علاوه بر آن، فلسفه مضاف علمی درجه دوم است. علم درجه دوم علمی است که با فاصله گرفتن از یک شی( امر یا علم) درباره آن به گفتگو می پردازد. به طور مثال فلسفه علم ، علم را موضوع پژوهش خود قرار داده و درباره آن به تحقیق می پردازد. اینها نشان می دهد که فلسفه علم و یا هر فلسفه دیگر درباره یک امر موجود به بررسی می پردازند و نه یک امر معدوم! وظیفه فلسفه بیان واقعیت هاست و اولین شرط یک امر واقعی این است که تحقق داشته باشد. وقتی ما هنوز علم بومی نداریم چگونه می توانیم فلسفه مضاف آن را داشته باشیم؟ فلسفه نمی تواند درباره امری که در آینده موجود می شود به تحقیق بپردازد. 
 اشکال سوم  این است که مواجه ما با فلسفه علم گزینشی و ایدئولوژیک بوده. نظریات جدید فلسفه علم به این دلیل  که به سیطره غالب پوزیتویسم و یا فلسفه تحلیلی حمله می کردند، مورد توجه قرار گرفته است. علاقه به پوپر، فایرابند و لاکاتوش از این باب است. به همین سبب بوده که برخی نظریات ساختارشکنانه در فلسفه علم اقبال خوبی در بین محققان وطنی پیدا کرده. چنین گزینشی حداقل دو اشکال دارد اول اینکه ما فلسفه علم را به طور ناقص آموخته و وارد کرده ایم و دوم ، بدون از سرگذراندن و فهم مدرنیته با نقدهای آن آشنا شدیم و این یعنی چیزی را که به خوبی نمی شناسیم نقد می کنیم.
از همین مجراست که فایرابند در ایران بسیار مورد استقبال قرار گرفت و چه بسا در کشور خودش هم اینهمه به اندیشه هایش توجه نشده است! و یا کوهن که با نظریه ساختارهای انقلاب علمی خود و طرح مسأله پارادایم ها، طرفداران بسیاری در ایران پیدا کرد تا آنجا که حتی براساس نظریه پارادایم ها الگویی برای اسلامی شدن علوم ارائه شد. علوم اسلامی هم به عنوان یک پارادایم ارائه گردید و نظریه ای به عنوان پاد برای اسلامی سازی علوم ارائه شد.  علوم اسلامی که تا قبل از این ذیل علم حق معنای خود را می یافت اکنون باید ذیل پارادایم علوم اسلامی معنا شود. و حجیت خود را پیدا کند. بنابر نظریه ساختار انقلاب های علمی پذیرش یک گزاره به دلیل واقع نما بودن آن نیست بلکه از باب تعلق آن به پارادایم خاصی است که مورد قبول جامعه علمی واقع شده. پارادایم ها قابل قیاس با یکدیگر نیستند و حتی نمی توان گفت کدام یک به حقیقت نزدیک تر هستند. 

6-    جایگزینی فلسفه دین و  فلسفه اخلاق  به جای فلسفه غرب
یکی دیگر از جریان هایی که به ترویج مباحث فلسفه غربی پرداخت، جریانی است که به مباحث فلسفه دین و فلسفه اخلاق علاقمند بود و همین شاخه ها را هم به عنوان فلسفه غرب در ایران و به خصوص حوزه های علمیه ترویج کرد. شاخص ترین افراد این جریان را باید جناب استاد ملکیان دانست ایشان به دلیل ترویج این علوم به عنوان فیلسوف و استاد فلسفه غرب در حوزه های علمیه شناخته شد و تأثیر مهمی بر بخشی از محققان حوزوی داشت.
این جریان که آن را باید در امتداد جریان فلسفه های مضاف و فلسفه تحلیلی دید باعث شد که ما در مواجهه با غرب به جای متن فلسفه غربی به شاخه هایی از آن که عمدتاً هم بر تنه فلسفه تحلیلی روییده بود بپردازیم. نگاهی به تاریخ فلسفه جناب آقای ملکیان نشان می دهد که به جز بخش اگزیستانیسالیسم که مورد دغدغه ایشان بوده سایر مباحث آن کتاب در واقع تاریخ فلسفه دین و  تاریخ فلسفه اخلاق است و نه تاریخ فلسفه غرب. دغدغه های اگزیسانیسالیستی ایشان  هم چنانکه از مباحث امروز ایشان قابل مشاهده است، دغدغه هایی فلسفی نبود بلکه دغدغه هایی از سنخ، اخلاق، معنویت و مسائل روانشناختی بود. پرداختن سالهای اخیر ایشان به مباحث عرصه های روانشناسی، موید این ادعاست.
در کتاب تاریخ فلسفه استاد ملکیان می بینیم که ایشان مخاطبان را از مطالعه هگل برحذر می دارند و تحقیق در هگل را وقت تلف کردن می شمرند. این توصیه باعث شد که که مخاطبان ایشان از درک و اهتمام به مهم ترین نظام های فلسفی غربی دور بمانند. اگر مقصود ما از غرب، مدرنیته است و هگل که به اعتراف اکثر فلاسفه پس از او اوج متافیزیک مدرن است، چگونه می توان از اندیشه او غافل بود؟ هگل جامع ترین و ستبرترین نظام فلسفی غربی و مدرن را پی افکند و هنوز هم نمی توان به جرات گفت که فلسفه های امروزی از سیطره اندیشه او بیرون رفته اند. مگر می شود غرب شناس بود اما هگل را نشناخت؟!
فلسفه دین و فلسفه اخلاق (که مورد اهتمام این جریان بوده) گذشته از اهمیت و کارایی هریک بخش کوچکی از نظام اندیشه ای غربی است و چنانکه اگر کسی دانش مدیریت را بشناسد نمی توان اورا غرب شناس دانست اگر کسی فلسفه دین یا فلسفه اخلاق هم بداند هنوز غرب شناس نیست.برای شناخت غرب باید مبانی فلسفی آن را بررسی کرد و مبانی فلسفی غیر از فلسفه دین و اخلاق است. 
آنچه ما امروزه به عنوان فلسفه دین می شناسیم علمی است که عمدتا در قرن بیستم شکل گرفته و مانند سایر فلسفه های معروف به مضاف ، از شاخه های فلسفه تحلیلی است. ممکن است به این سخن ما دو اشکال شود. اول اینکه پیش از قرن بیستم هم فلسفه دین وجود داشته و فلاسفه بزرگی چون کانت و هگل به طور مشخص به این عنوان پرداخته اند. و اشکال دوم اینکه در فلسفه قاره ای و اگزیستانسیالیستی هم کسانی چون بولتمان به مباحث فلسفه دین پرداخته اند.
پاسخ اجمالی هر دو سوال این است که در اینجا اشتباه اشتراک لفظ رخ داده. فلسفه دین نزد  هر یک از افراد و جریان های مذکور معنایی متفاوت با دیگری دارد. آنچه در قرن بیستم به عنوان یک شاخه مستقل از مباحث فلسفی مورد توجه قرار گرفت و سابق بر آن وجود نداشت علمی است که به معناداری، سازواری و معرفت بخش بودن گزاره های دینی می پردازد. آنچه به طور اغلبی در مباحث فلسفه دین مشاهده می شود این است که آیا گزاره خدا موجود است معرفت بخش است یا نه؟ آیا می توان به نحو موجه و مستدل از آن دفاع کرد؟ آیا تجربه دینی معرفت بخش است یا خیر؟  می توان از تجربه دینی به نحو مستدل و موجه دفاع کرد یانه؟ دسته دیگر از مباحث فلسفه دین قرن بیستم مربوط به سازواری گزاره های دینی است که در امتداد همان معناداری به حساب می آید و مباحث مربوط به مساله شر و... از این بستر در فلسفه دین مطرح می شوند.
 فلسفه دین نزد کانت اما به معنای دیگریست. او هرگز در فلسفه دین به دنبال اثبات وجود خدا ، پاسخ به مساله شر و یا تبیین مساله تجربه دینی و زبان دین نیست. کانت وقتی از دین سخن می گوید در چارچوب متافیزیکی است که خودش بنای آن را ریخته. از نظر کانت وظیفه فلسفه "بیان شرایط ما تقدم تحقق امر" است. فلسفه در هر عرصه ای وارد شود زمانی می تواند ادعای معرفت بخشی و علمیت داشته باشد که به نحو استعلایی از شرایط ماتقدم سخن بگوید. به همین وزان سخن از فلسفه دین در اندیشه کانت یعنی بیان شرایط ماتقدم تحقق دین. پس صحبت بر سر تحقق دین در کلیت آن است نه گزاره های دینی. به خوبی روشن است که این معنا از دین متفاوت با معناییست که در قرن بیستم رایج است. در اینجا مجال آن نیست که درباره هر یک از فلاسفه به طور جزیی بحث کنیم اما به طور خلاصه می توان اشاره داشت که فلسفه دین در اندیشه هگل هم معنای خاص خود دارد. دین از نظر او مرحله ای از سیر تکامل تاریخی روح برای رسیدن به مطلق است که در دین منزلی از منازل خود را می یابد. در اینجا هم بحث بر سر دین در کلیت آن است و سخنی از گزاره های دین و اثبات آنها به میان نیست.
اشکال نشود که بحث از مساله شر و سخن از تئودیسه در پیشینیانی چون لایبنیتس و مالبرانش و..... وجود داشته و می توان این را به عنوان نمونه ای از مباحث فلسفه دین در اندیشه این فیلسوفان دانست. زیرا پاسخ این است که بحث از مساله شر در میان فیلسوفان ذیل بحث از توحید و در توضیح صفات الهی مطرح می شده. اما بحث شر در قرن بیستم راجع بع ذات و در مقابل بحث توحید است و وجود تناقض میان ذات و صفات الهی را دنبال می کند.
اما درباره اشکال دوم باید بگوییم آنچه به عنوان فلسفه دین اگزیستانسیالیستی معروف است اولا بخش کمی از مباحثات فلسفه دین را به خود اختصاص می دهد و در ثانی در آنجا هم معمولا بحث بر سر دین در کلیت خود است و نه بر سر گزاره های ادیان. شیوه بحث  در این جریان پدیدار شناسانه است و لااقل در ظاهر به استدلال های منطقی توجه زیادی نمی شود. و نکته سوم و اساسی اینکه وقتی در فلسفه اگزیستانسیالیسم از دین سخن گفته می شود معمولا مقصود از آن مواجهه عملی انسان با یک حقیقت غایی است . بر خلاف فلسفه دین قرون اخیر که به دنبال معرفت نظری و گزاره ایست.
در مورد فلسفه اخلاق هم باز مطالبی شبیه به مطالب مذکور قابل بیان است که در اینجا مجالی برای آن نیست. فلسفه اخلاق و فلسفه دین شاخه هایی از فلسفه غربی هستند که بخش کوچکی از فلسفه غرب در یک دوره خاص را به خود اختصاص می دهند.
فلسفه اخلاق، فلسفۀ دین و همه این عناوین فلسفی حوزه هایی مهم و تأثیرگذاراند اما اگر جایگاه واقعی آنها مشخص نباشد می توانند موجب انحراف ما در مواجهه با غرب باشند، نپرداختن به متن فلسفه غرب یعنی ما هرگز نخواهیم دانست که بنیاد فلسفه دین و اخلاق چیست؟ چرا این فلسفه ها در دوره خاصی شکل گرفتند و چرا به طور مثال صد یا دویست  سال پیش علمی با عنوان فلسفه دین و فلسفه اخلاق به شکل کنونی وجود نداشت؟ بی پاسخ ماندن این سؤال های مهم ثمره مواجهه ناقص با ما اندیشه غربی است.

7-    تلقی نادرست از معرفت شناسی 
از جدی ترین آسیب های مواجهه فلسفی حوزه های علمیه با فلسفه غربی برداشت ناصواب از مباحث معرفت شناسی است. این آسیب را باید آسیبی ترکیبی، چندلایه و بلند مدت دانست که تقریباً همه عوامل پیش گفته در آن دخیل بوده اند. مباحث معرفت شناسی در ایران سابقه قابل توجهی دارد.اگر کتابهای آغازین مانند بدایع الحکم آقا علی مدرس را نادیده بگیریم، کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم را می توان به عنوان کتابی برشمرد که آغازگر یک رویکرد فلسفی جدی در پرداختن به مسائل معرفت شناسی است. پس از کتاب اصول فلسفه مباحث معرفت شناختی مورد توجه قرار گرفت و هرگز در حوزه های علمیه کم رنگ نشد و آیندگان تحت تاثیر آن بوده اند.
با مطرح شدن برخی پرسش های جدی در عرصه معرفت شناسی، کتابهای مختلفی در این موضوع به نگارش درآمد و محققان اهتمام بسیاری به تدوین و ترجمه کتابهایی درباره آن مبذول داشتند. برخی  پرسش های اساسی از این قرار  بود:. ابزار و مبادی معرفت انسان چیست؟ ارزشمندترین شناخت انسان کدام است؟ کدام یک از حس و عقل واقع نما هستند؟ آیا شناخت انسان با خارج مطابقت دارد.؟ چگونه می توان این مطابقت را احراز کرد؟
پس از علامه طباطبایی و دکتر مهدی حائری ، آیت الله مصباح یزدی توسعه قابل توجهی در این عرصه ایجاد کردند به گونه ای که دیگر می توانستیم معتقد شویم نظام معرفت شناسی فلسفه اسلامی ارائه شده است. به تبع ایشان سایر فضلایی که در این عرصه به فعالیت پرداختند عمدتاً تحت تأثیر ایشان هستند. رویکرد اساسی ایشان توجه و تکیه بر حجیت و بداهت علم حضوری است و نظام معرفت شناختی فلسفه اسلامی را مبتنی بر آن بنا می کنند.
با فراگیر شدن مباحث معرفت شناختی محققان بسیاری وارد این عرصه شدندو ازطریق ترجمه کتابهای غربی ، سیل انبوهی از مطالب در این زمینه وارد فضای علمی کشور شد. با توجه به اهمیت معرفت شناسی و ضرورتی که در نگاه اول از خود نشان می دهد عده ای پرداختن به این مباحث را از ضروری ترین فعالیت های فلسفی دانستند. آن وجهه اهمیت این بود که اگر فلسفه و علوم شناسایی جهان است اولین مساله این است که آیا انسان دارای چنین شناسایی ای هست یا خیر؟آیا ابزار این شناخت در اختیار انسان هست یا نه؟ اهمیت مساله تا جایی است که نگارنده جلسه ای که خدمت یکی از اساتید بزرگوار بود ایشان فرمودند این شبهه مطابقت حتی با آمدن امام زمان هم حل نمی شود!!!!
مساله مطابقت ، مساله ای مهم است که لازم است به آن پرداخته شود اما باز هم نکته در اینجاست که اولا مساله مطابقت یک شبهه لاینحل نیست و در ثانی حرکت از این نقطه، نقطه مناسبی برای مواجهه با فلسفه غرب نیست.
مؤلفه ها و ویژگی های این جریان
بحث مفصل درباره معرفت شناسی مجال خود را می طلبد و در اینجا ما نمی خواهیم به ظرایف و دقایق آن وارد شویم و مساله را پاسخ گوییم. در اینجا فقط برخی ابعاد کاویده می شود و می خواهیم نشان دهیم که مواجهه با پرسش های معرفت شناسی همواره با سوءتفاهم هایی همراه بوده و نتوانسته ایم مواجهه عمیق و جدی ای با آن داشته باشیم. چه رسد به مواجهه اساسی با جریانات اصلی فلسفه غرب.
الف) قبول پیش فرض جدایی هستی شناسی را معرفت شناسی: کتابهایی که در سالهای اخیر راجع به فلسفه اسلامی نوشته شده اغلب دارای بخشی است که به بررسی مباحث معرفت شناسی و سپس هستی شناسی می-پردازد، پیش فرض این امر جدایی هستی شناسی از معرفت شناسی است، یعنی شناخت هستی و شناخت معرفت، دو عرصه مجزا را به خود اختصاص می دهند.
اما پذیرش این پیش فرض کار راحتی نیست. از نظر فلسفه اسلامی، وظیفه فلسفه شناخت موجود بماهو موجود است. یعنی فلسفه فقط هستی را از آنجهت که هستی است مورد بررسی قرار می دهد به همین جهت معرفت هم اگر در فلسفه بحث شود از جهت احکام وجود مورد بحث قرار می گیرد و نه از جهت مطابقت یا عدم مطابقت با واقع. بنابراین بحث از معرفت داخل در بخش هستی شناسی است. همانطور که  مباحث مربوط به «علم» در فلسفه اسلامی، ذیل هستی شناسی مورد بحث قرار می گیرد. اگر نتوانیم معرفت را از حیث هستی داشتن مورد بحث قرار دهیم بنابر تعریف فلسفه اسلامی، نمی توانیم به مباحث  معرفت شناسی، عنوان  فلسفه بدهیم.
از سوی دیگر نه تنها در فلسفه اسلامی هرگز میان معرفت شناسی و هستی شناسی تمایز نبوده بلکه در سایر نظام-های متافیزیکی هم، چنین چیزی نداشته ایم در فلسفه های دکارت، کانت، هگل، هیدگر و ... ما هرگز مشاهده نمی کنیم که معرفت شناسی از هستی شناسی جدا باشد بلکه فقط با یک نظام یکپارچه مواجهه می شویم. 
معرفت شناسی فقط در قرن بیستم قابل مشاهده است و آنهم در بخش کوچکی ازفلسفه مورد نظر بوده، حتی در فیلسوفان تحلیلی مانند کواین، ویتگنشتاین و... نمی توان به راحتی حکم کرد که فلسفه آنها معرفت شناسی است. حتی اگر معرفت شناسی یک علم اصیل و فراگیر باشد، الگوی دوتایی معرفت شناسی – هستی شناسی که در حوزه فکری ما پیش آمده تقریباً در هیچ یک از جریان های  اصلی فلسفه قابل مشاهده نیست.
 نه در بین فلاسفه قاره ای و نه در فلسفه تحلیلی اینگونه نیست که یک فیلسوف ابتدا مبانی معرفت شناسی خود اعم از ابزارهای شناخت، ارزش شناخت، احراز مطابقت و........ را بحث کرده و سپس به  مبانی هستی شناسی خود به طور جداگانه بپردازد.
ب) نکته دوم پذیرش پیش فرض تقدم معرفت شناسی بر هستی شناسی است که در فضای فلسفه اسلامی بسیار قابل تامل است. یعنی حتی اگر مجزا بودن معرفت شناسی از هستی شناسی مورد پذیرش باشد. سؤال بعدی این است که کدامیک از این دو بر دیگری تقدم دارد؟ آیا ابتدا باید مبانی هستی شناسی را تنقیح کرد و سپس به معرفت شناسی پرداخت و یا برعکس.
آنچه رخ داده این است که اغلب محققان این عرصه تقدم معرفت شناسی را بر هستی شناسی قبول کرده اند.  اما وقتی بحث های ایشان را ملاحظه می کنیم درمی یابیم که در مباحث معرفت شناسی ایشان بسیاری از پیش فرض های هستی شناسی قابل مشاهده است. مثلا تجرد نفس، اصل وجود واقعیت، واقعی بودن عالم جسمانی و.... از پیش فرض هاییست که مربوط به هستی شناسی هستند.
اندیشه ای می تواند تقدم معرفت شناسی را بپذیرد که معتقد به وجود یک نظام جامع هستی شناسی نباشد. چرا که اگر ما یک نظام هستی شناسی داشته باشیم. جایگاه معرفت هم درون آن نظام معنای خود را پیدا خواهد کرد.موارد مذکور نشان می دهد که اولا جریان معرفت شناسی ، جریان اصلی فلسفه غربی نیست و در ثانی آنچه در جامع علمی ما به عنوان معرفت شناسی مطرح شده بدون توجه به بنیادهای آن بوده است.
 
8-    انحراف در فهم فلسفه تحلیلی و مقایسه آن با مباحث الفاظ اصول فقه
وقتی حرکت از ابتدا راه صحیح نباشد هر مقدار که به پیش رود بر اشتباه و انحراف آن افزوده می شود. یکی دیگر از اتفاقاتی که در عرصه اندیشه در حوزه های علمیه رخ داد همسان دانستن مباحث فلسفه زبان با مباحث الفاظ علم اصول بود.
فلسفه تحلیل زبانی امتداد جریان پوزیتویستی غربی است که در ایران هم به دلیل ظاهر ساده و تاکید آن بر استدلالهای منطقی همواره مورد استقبال بوده است. حوزویان هم در میان جریان های فلسفی مغرب زمین بیشتر توجهشان به فلسفه تحلیلی و شاخه های آن بوده است. دلیل این توجه و نقد آن مجال دیگری می طلبد اما به گمان نویسنده این استقبال هم از بد اقبالی های اندیشه فلسفی دربین ماست و اقبال به فلسفه تحلیلی برآمده از سوء تفاهمی است که نسبت به این فلسفه ها وجود دارد که فلسفه تحلیلی استدلالی است و فلسفه قاره ای استدلالی نیست.
فلسفه تحلیل زبانی و به تبع آن فلسفه زبان به ایران آمد و به دلیل برخی مشابهت های ظاهری آن با مباحث الفاظ علم اصول برخی اساتید حوزوی، این بستر را مجال مناسبی برای گفتگو با اندیشۀ غربی و استفاده از تراث اسلامی خود دانستند. تا جایی که برای مقایسه آراء محقق اصفهانی و کریپکی ، کتاب و مقاله نوشته شد.
اما اشکال این مواجهه باز هم به عدم اطلاع ما از مبانی فلسفه غرب بازمی گردد. فلسفه تحلیل زبانی معتقد است حقیقت در بستر زبان منکشف می شود. از نظر ویتگنشتاین به عنوان یکی از بانیان این فلسفه، جهان، زبان و منطق ، یک چیز هستند. در این فلسفه کسی به دنبال نفس الاامر نیست. هدف فعالیت فلسفی یافتن معناست و معنا در زبان تجلی پیدا می کند.
 اما علم اصول علمی اعتباری است و همواره در کنار علوم حقیقی نشانده می شود. هرگز اصولیون ما علم اصول یا مباحث الفاظ را به عنوان هستی شناسی مورد بحث قرار نداده اند. اینکه حقیقت در قالب زبان، ظهور کرده کجا و بررسی زبان به منظور درک الفاظ کتاب و سنت کجا؟
نکته عجیب اینجاست که چرا برای این افراد سؤال پیش نمی آید که چرا در گذشته نمی توانستیم مباحث الفاظ علم اصول را با فلسفه غربی به گفتگو بگذاریم؟ چه شد که غربی ها مباحث فلسفی را رها کرده و به مباحث زبانی روی آوردند؟ اگر به این سؤالها توجه شود، روشن می شود که مسیر تعامل علم اصول با فلسفه غرب مسیری نیست که رهروان آ را به مقصد رساند.
9-    مطالب بسیاری در این نوشتار اشاره شد که نیازمند شرح و بسط بیشتری هستند. ممکن است به متن ایراد شود که بسیار سریع از روی موضوعات گذشته و می بایست هر یک از موضوعات پیش گفته را حداقل در یادداشت مستقلی مورد تأمل قرار داد و شواهد هر کدام را به طور مجزار برشمرد. 
اگر توفیق و فرصتی دست دهد حتماً دست به چنین یادداشت هایی خواهم زد اما آنچه هدف نگارنده از نوشتن این متن بود، دعوت به بازبینی برخی مشهورات است که ظاهراً به ناصواب شهرت پیدا کرده اند و حداقل ثمره ها و نتایج آنها می تواند بیراهه بودن آنها را نشان دهد. 

جمع بندی:
در این نوشتار به دنبال اثبات آن بوده ایم که مواجهه ما با اندیشه های فلسفی غرب هرگز خالی از اشکال نبوده. ما تاکنون نتوانسته ایم با جریان اصلی فلسفه غرب وارد گفتگو شویم و آنچه تاکنون به جای فلسفه غرب در حوزه ها مرسوم بوده معمولا حواشی و شاخ و برگ های فلسفه غرب است . واضح است که پرداختن به این عرصه های حاشیه ای خالی از فایده نیست و حتما سوالات مهمی در آن حوزه ها مطرح است که نیاز به پاسخ دارد. و حتما این برخوردها تجربه های جدیدی برای جامعه ما به دست می دهد. اما اشکال اساسی این است که نشاندن فرع به جای اصل و جزء به جای کل می تواند موجب گمراهی ما در عرصه اندیشه باشد و در موضوع مورد نظر باعث شده که ما هرگز مواجهه جدی با بنیان های اندیشه غربی نداشته باشیم و طبیعتا تعامل و گفتگویی هم شکل نگرفته است. اینها در کنار سوء فهم هایی که از فلسفه غربی رخ داده، نشان دهنده عمق آسیب ها و موانعی است که در این عرصه پیش پای نسل های آتی روحانیون فاضل قرار دارد.